|
یک دقیقه سکوت + نوشته شده در 88/04/26 توسط سیم سیمک |
بی سلام....
ضحاک... داداشم نیستی اما من همیشه میام وبلاگت.... درسته که دیگه نوشته هاتم مثل قبل نیست ولی... لااقل ته مونده ی عطر گذشته ها اونجاس...
بگذریم... یه جا شنیدم یکی گفت... وقتی یه بدبختی برات اومد به همون راضی باش... اگه راضی نباشی بازم سرت میاد...
اومدم بگم من بدبخت نیستم... اومدم بگم ... نه! اومدم داد بزنم : دوستت دارم......
اگه خواستی بگو تا اسمتم داد بزنم...
تنهام نذار.....
همین.............................. + نوشته شده در 87/11/21 توسط سیم سیمک |
نمی دونم چی باید بگم؟ به خدا نمی دونم! تو گیجی حرفها گم شدم, چه برسه به کلمه ها ؟ دیگه نمی دونم چی چه معنی ئی رو میده ؟ هر کاری میکنم... بدون این که بفهمم برداشت دیگران چیه؟ مهم نیست ؟ معلومه که هست... این (دیگران) دارن افسار زندگی منو هدایت می کنن! همه شون جلو تر از من می رن! خدا چرا هیچ کدومشون با من نیستن ؟ از این تنهایی خسته شدم!!! همیشه گفتم بدم میاد! بهم ترحم نکنین! اما خودم! با پاهای خودم رفتم ازش خواستم بهم ترحم کنه! خواستم برام دل بسوزونه! چرا ؟ خودمم نمی دونم! شاید چون دیگه خسته شدم... شدم عین یه آدم فلج که برای سرپا وایسادن نیاز به عصا داره! شاید اون عصا همیشه با دیده ی ترحم یا حتی غرور به اون آدم افلیج نگاه کنه اما اون آدم مجبوره تحمل کنه! چون بهش نیاز داره! ((نمی دونم من واقعا بهش نیاز دارم یا دارم خودمو گول می زنم؟)) بعضی وقتا که از زور ناراحتی اشک توی چشمام حلقه می زنه یه دفعه خنده م می گیره! وسط خنده یه قطره اشک از یکی از چشام میاد پایین و... تموم! اون اشک تبدیل به خنده شده، می شه یه تبلور جدید روی بلور بغض قدیمی! دلم می خواد فریاد بزنم... می خوام زندگی رو اونقدر بلند داد بزنم که گوش های خودش درد بگیره... که بفهمه چه دردی توی صدای من و خیلی های مثل منه که اونا هم بازم مثل من صداشون تو حنجره هاشون تبدیل به بغض شده.... یه بغض سرکوب شده که نمی دونم چرا حتی تبدیل به عقده نمی شه! حداقلش اینه که اون وقت برای خالی کردن اون عقده یه تلاش می کنی... اما من خودم به شخصه آدمی نیستم که برای گریه کردن تلاش کنم! دوستم می گه تو خیلی مغروری... اشکت رو حتی از خودت هم قایم می کنی تا مجبور نشی به خودت هم اعتراف کنی که داری می بازی! البته تا اشک تو چشمم حلقه می زنه و من سرم رو می گیرم بالا که صداش تو همون چشمام خفه شه و پایین نریزه دوستم می فهمه و می گه تو که انقدر ضعیف نبودی! من نفهمیدم بالاخره نظرش چیه؟ من ضعیفم و از روی غروره که نشون نمیدم؟ یا محکمم و دوست دارم بگم ضعیف شدم!؟ سوالم اینه : حق دارم یا نه ؟ خودش یه روز می گه سیما بهت غبطه می خورم... به محکمیت حسودیم میشه! فرداش می گه سیما اتفاق خاصی نیفتاده که تو انقدر ناراحتی! چشمام گرد می شه!!!! با بُهت می گم چیزی نشده ؟؟؟؟؟؟ و همیشه جواب می شنوم : چیزی که برای تو مهم باشه... نه !!!! جا میخورم! خدایا من آدم نیستم یا از نظر این آدما دل و احساس ندارم؟ اگه اونقدر تودار یا شاید سردم که نمی تونم بگم تو این دل بی صاحبم چی می گذره دلیل اینه که دل ندارم ؟ یا احساسی توی دلم ندارم؟ خدا به خودت قسم خسته شدم... انتظار ندارم آدما درکم کنن اما از تو انتظار دارم! اونا نمی دونن... تو که میدونی من کجای این کره ی خاکی وایسادم! تو که می دونی ت این دلی که بنده هات نمی بینن چه غوغاییه؟ تو که می دونی تو یه ثانیه ت که واسه خیلی ها از بیکاری قد یه ساعت میگذره واسه شون توی سر من چه فکرایی که میان و میرن! همه فکر می کنن من یه دختر بچه ی شاد و بی خیالم که خوشی زده زیر دلم و دلم می خواد یه کم بدبخت باشم! واسه همین تظاهر می کنم... مشکلاتم رو بزرگ می کنم... ولی خدا... دردی که هر شب اشک یه مرد رو در بیاره نمی تونه واسه به قول این آدما یه دختر بچه خورد کننده باشه؟ تازه من که خورد نشدم! فقط یه کم نیاز به عصا دارم! چرا نمی ذاری کمکم کنه ؟ خیلی بیشتر از اونی که الان -اون- به غرورش نیاز داره من به احساسش نیاز دارم!!!! خسته شدم! به اسمت قسم خدا.... + نوشته شده در 86/12/22 توسط سیم سیمک |
چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غم هایم؟ بیا ای دوست با من باش... که من تنهای تنهایم + نوشته شده در 86/10/27 توسط سیم سیمک |
نمی دونم چرا جدیدا ها لال مونی گرفتم؟ حرف زدنم نمیاد... خسته شدم... وقتی می بینم حتی اگه فریاد هم بزنی کسی به دادت نمی رسه نمی فهمم چرا باید حنجره م رو خسته کنم؟ بعضی وقتها فکر می کنم بریدم... اما وقتی می بینم هنوز سمج سر جام وایسادم می فهمم نه... هنوز جا هست... هنوز دارم به این لعنتی بی اعتبار (زندگی) می گم محکم تر بزن! همه ش فکر می کنم اگه انقدر قد و مغرور نبودم که جلوی روزگار سر خم نکنم باز هم وضعم این می شد؟ اما بیشتر از اون این توی ذهنمه که اگه بازم محکم وایسم ممکنه کم بیاره؟ خسته شه؟ اگه من جا نزنم اون جا می زنه؟ جوابشو نمی دونم اما وامیستم... محکم... انقد محکم که زمین خوردنم مرگم باشه و دیگه بلند نشم و ذلتم رو نبینم! خواری خودم رو نبینم! زانوهام خم شده ولی هنوز سر پا ایستادم... محکم نیستم...دیگه محکم نیستم ولی نمی خوام هم که بشکنم... نمی خوام کم بیارم... برد و باخت من هیچ تاثیری روی هیچی نداره ولی می خوام لااقل پیش خودم روسفید باشم... تازگیا یکی که خیلی واسه عزیزه بهم گفت من خیلی ضعیفم... خیلی... گفت از اولشم ضعیف بودم... راست میگه! نمی دونم! شایدم داره اشتباه می کنه... اما در مورد الانم می دونم که به ضعف رسیدم... اونقدر ضعیف شدم که می خوام با چوب حراج زدن به خودم چیزهایی رو ارضا کنم که از عهده ی دیگران برمیاد و بس... اما من می خوام اونقدر ارضا شم که دیگه نیازی به بقیه نداشته باشم... می خوام اونقدر نابود شم که دیگه به هیچی احتیاج پیدا نکنم... مثل یه آدم مرده که دیگه نیازی به خوردن و آشامیدن نداره... آره مثل خود تو عززیزم... می دونم که حرفای اون شبمون خوب یادته! شاید دیگه از من بدت میاد... من خودم هم دیگه از خودم بدم اومده... واسه همین بهت حق می دم... اما اصراری به هیچی ندارم... می خوام بی نیاز باشم اما می دونم تا روزی که نمیرم به آب و غذا احتیاج دارم... شاید حتی به تو... به حامد............. یا حتی به همون نیاز جنسی... می دونم خوب می تونی با دعوا و بحث حرف خودتو تحمیل کنی و من با زور بخوام زیر بار نرم اما همیشه خودم هم می دونم که دارم جلوت کم میارم... اگه کوتاه نمیام به خاطر اینه که نمی خوام کوبیده شم... همین! بازم همون غرور بیجا و لعنتی! باختم رفیق.... همه چیزمو باختم و حالا دارم می فهمم! تو هم بفهم و امقدر کنایه نزن! من خودم داغونم! داغون داغون داداش! یاعلی !!!!!! + نوشته شده در 86/10/27 توسط سیم سیمک |
می خندم... می خندم.. می خندم... می دوم... می دوم... می دوم... رسیدم به اینجا حالا نوبت خودمه! جای خنده می خوام داد بزنم... گوشاتو می گیری؟
شنیدی ؟ حالا تنهام بذار... تو منو درک نمی کنی! همون طور که م هیچ کس رو درک نمی کنم!
نمی دونم چرا بهم می گن خود خواه ؟ اما به خدا من اینی نیستم که می خوام باشم... من اونی شدم که دیگران خواستن! حق من از اسم خودم همینه ؟ سیما چی شده ؟ این سیما که الان داره واسه مادرش مسخره بازی در میاره کدوممونه؟ خودم؟ یا خود خودم؟
دارم دیوونه می شم! بفهم! + نوشته شده در 86/07/02 توسط سیم سیمک |
خیلی وقتها سکوت خیلی قشنگه می شه گفت محشره اما وقتی جای سکوت رو خنده های تصنعی می گیره بیشتر عذاب اوره یا اینکه بهتره با سکوت بفهمونی چقدر دلخور و ناراحتی؟ می گن سکوت عصبانی می کنه... یعنی دیدم... اما من سعی کردم با لبخند و شوخی بفهمونم غصه دارم فقط موندم چطوریه که هیچ کس از خنده ت اینو نمی فهمه؟ خلاصه ش اینکه خیلی شوخی کردم و خندیدم اما نتیجه نداشت! همه فکر می کنن من یه آدم بی قید و بی خیالم... گور بابای دل بی ضاحابم که توش چه خبره!؟ کسی نفهمید وسعت تنهاییم چقدره؟ + نوشته شده در 86/06/31 توسط سیم سیمک |
یکی می گه نخند... خندیدن حق تو نیست! تو باید زار بزنی اون یکی تحمل یه قطره اشک حلقه زده توی نگاهتو نداره! خنده داره؟ نمی دونم شایدم جالبه! هر چی که هست، من بر خلاف خیلی ها حق رو به اون اولی می دم! حق من زار زدنه... اما می دونی چیه؟ من هیچ وقت به حق خودم قانع نیستم! من نمی خوام زار بزنم من نمی خوام بگم که شکست خوردم بابا چرا تا اسم بدبختی میاد همه فکر شکست از یه جنس مخالف رو می کنن! دیشب که به زور بغضمو توی گلوم نگه داشته بودم به خدا فکر تنها چیزی که نبودم یه پسر بود چرا همه عادت کردن بدون دونستن قضیه قضاوت کنن؟ من سایه نیستم.. وجود دارم... کمرنگ هم نیستم! دیده می شم... اما به خدا خسته شدم از بس میون اون پوسته ی شاد و بی خیال بین بقیه راه رفتم و کسی نفهمید تو دل این آدم چه خبره؟ من خوب تظاهر نمی کنم اما آدما هم خیلی نفهم شدن می خوام داد بزنم: کی اومده اینجا و می تونه وسعت تنهایی منو درک کنه؟ + نوشته شده در 86/06/30 توسط سیم سیمک |
نمی دونم چی رو چرا دارم شروع می کنم؟ خنده داره اما من دیگه خنده م نمیاد نه که نیاد! نه! میاد.. خوبشم میاد! اما موندم چرا رنگ خنده های من همیشه باید پشت یه خروار تیرگی، صورتی دیده بشه! چرا هیچ کی نمی فهمه من نمی خندم!؟ من شاد نیستم!؟ دل من پر از غمه؟! انقد خوب می توم تظاهر کنم؟ دلم خوش بود توی دنیا دو نفر رو دارم که می فهمن من اون آدمی که همه می بینن نیستم! اما من همیشه اشتباه می کنم! با همین اشتباه ها به امروز و اینجا رسیدم! می خوام یه بار دیگه شروع کنم... از دوجا شروع کنم... یه جا خودم رو... همون طور که هستم...و یه جا خودم رو... اون طوری که بقیه دوست دارن اینجا... لابلای این نوشته ها... من خودمم! کسی که فردا یه برگ جدید از زندگی ش ورق می خوره! + نوشته شده در 86/06/25 توسط سیم سیمک |
|
| ||||||